شعر ویادداشت های من
یک غزل تازه... تا در خودم شبیه سگی میکشم دراز غم پرچمیست بر سر گورم در اهتزاز من بغض چند ساله ی مردی که شام ها خوابیده در تمام زن، از بلخ تا حجاز افسرده گی روان مرا تلخ تر نمود شعر و شراب و عشق نشد هیچ کارساز جای نفس دویده مرا باد های تند با دختری شبیه گل و زلف های باز دیگر مگو عزیز! که با زندگی بساز این سطر ها به شعر شدن میشود قریب بن مایه اش اگر شود از جنس اعتراض من آدمی که پرت شد از شانه های خویش روی گلیم و حشت دنیای بچه باز ...و این غزل هم برای آرا! آرا ! تمام زنده گیم را اُتو بزن کفش مرا بگیر و به سمت برو بزن برف آمده که زنده گی زاغ ها شود باریده است برسرمن ـ رنگ مو بزن دنیای من برابر یک عکس کوچک است تو بعد از این برون بزن از تابلو، به زن وقتی دلت گرفت ازین روز مره گی شب زنگ پشت زنگ بزن ها! هلو...بزنگ آرا! ببین اتاق پراز کرم می شوم از جنس گونه هات گلِ ناز بو بزن حافظ همیشه طبق دلت حرف میزند یک بار نیز سر به غم شاملو بزن تشکر تا بازگشت... یک غزل تازه بخوانید! ارضا نمیکنند ترا شعر های من این واژه های سر زده از زیر پیرهن آنها در آب و خاک و آیینه گم شدند ما شعر را خلاصه نمودیم در یخن نیچه اگرچه مرده، خدا نیز مرده است ما زنده مرده ایم، بینداز در لجن هی انفجار میکند این مغز لعنتی خالسیت بسترشبم از جنگ تن به تن با سوزن اشتباه شدم بس که لاغرم در من رسوب کرده دگر فعل گم شدن در من یزید های زمان زنده میشوند درمن یزید های زمان...یا ابوالحسن این جاده که شلوغ تراز خلوت من است بلعیده است کفش مرا خاک این وطن - به ساده گی هایی اختر سهیل: خلاف میل همه بی جهت روان باشی و پشت پنجره ی گور خود جوان باشی همیشه قورت دهی حرف های مردم را دچار لک...له لک... لکنت زبان باشی شبانه زل بزنی سوی کوه هی! پوچ است شبیه مورچه ای جزء این جهان باشی مچاله های ورق از تو دور می پوسند کنار جاده اگر چی زباله دان باشی به آب های جهان حل شوند عضایت هزار سال دگر نان ماهیان باشی بهار باغچه را ریشه ی علف باشی برای ریزش مو های خود خزان باشی زمانه با تو گمانم پدر کُشی دارد چه آرزوی محالی که قهرمان باشی تا غزل دیگر... «از من عبور کن!» کتابیست که در بهار ۱۳۸۹ از سوی انجمن قلم افغانستان با لطف ابدی و مهربانی دریاوار استاد ژکفر حسینی اقبال چاپ یافت...درین مجموعه شما با غزل ها و چند رباعی و دوبیتی و یک شعر بی وزن بر می خورید. آرزو دارم این مجموعه شعر را یک بار عبور کنید! دو غزل: کار هایست که بعد از چاپ مجموعه «از من عبور کن!» در من شکل گرفته است. البته از چاپ این مجموعه چند ماه گذشته و درین چند ماه شعر های زیاد گفته ام اما فقط این دو غزل تازه را که امروز ها گفته ام خدمت تان تقدیم میکنم... 1- میروم با خویش باران جاده را تر میکند ناز بوی مرگ ذهنم را معطر میکند هر که میبیند سلامم میکند، گاهی کسی حال برهم خورده ام را باز بد تر میکند روز ولگردی و شب زن باره گی، بدتر ازین باز عاشق میشوم، معشوق باور میکند زنده گی را مرگ را خیلی معلق مانده ام مثل یک عسکر، کلاه اش را که سنگر میکند باز دانشگاه میایی و استاد لجوج فاعلاتن فاعلاتن فعل را سر میکند 2- پنجه هایم را که لای زلف هایت میبرم مثل گرگی دکمه ی پیراهنت را میدرم چشم هایم را که میبندی و میرانی درین تپه های سخت سرسبزی که هر سو میچرم چشم هایت سرخ میگردد لبانم تشنه تر گاز میگیری و من یکباره از جا میپرم من، تقاضایی نکرده رنگ و رویت می پرد باز میگویی به رسم باد از این ... بگذرم هی! خیالت جمع باشد روز دیگر آمدم دست مال و سرمه و آیینه را می آورم گیرماندم در اطاقی هر طرف آیینه یست می هراسم از خودم گم میشوم در بسترم مجموعه «از من عبور کن!» را میتوانید از انجمن قلم افغانستان ــ کابل و کتاب فروشی سعادت در کابل و بلخ بدست بیاورید... تا غزل های دیگر... نمیدانم که چند ماه شده بود شعر نگفته بودم بلاخره دیشب به یک دم غزلی گفتم که امشب خدمت تان میگذارم...دلیل شعر نگفتنم شاید این باشد که خودم نخواستم و یا این که مجموعه ام آماده چاپ و زیر چاپ رفته است... و این غزل حاصل پریشانی بی قراری و دغدغه های تازه یست که من درام... و چند غزل دیگر به همین حال و هوا در راه است... تا سلام دیگر...
افتاد، پیش پای کسی گریه کرد، مُرد آنکه نداشت جز غم و تشویش و درد، مُرد بالا بلند! چشم تو روشن، دلت سفید آن پست بی شعور«من» کوچه گرد مُرد تا سر به پای خاک تو انداخت زنده بود گامی بلند کردی و آنگاه مرد، مُرد تصویر، خاطرات و آن شور بوسه ها با مرد در همین غزلش فرد فرد مُرد این حرف ها خلاصه به موی تو می شوند یعنی کنار پنجره ات رنگ زرد مُرد پس از این اضطراب نام این دریچه می باشد... عزیزان دیر تر آمدم ولی با چند غزل... نمیدانم امروز ها هر چی فکر می کنم این بیت از حافظ شیرین سخن یادم می آید: وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن... چندتا غزل تقدیم تان... ۱ پیام مرا تو حساب تو چرا کمی به چرا که با غرور خودت در عذاب می مانی *** شبی تو ۲ کاش چادر دور سرت کاش تا فرش خاک این که از خویش مرا هیچ جدا نتوانی کاش کاش تا که معتاد هوای چمنت می بودم *** یاد آن روز که باعشق برایم گفتی: تو چه خوبی نفسم! کاش زنت می بودم ۳ شانه دست چشم یا گم چشم و بی حضورت فال حافظ خانه و سیگار نه! آنچه انتظار باز دیدم حرف هایم تلخ و نافرجام بود ۴ چه هوای ترا که چه و و گیاه پیاله به غم نبود ترا با چی پای بگذشتم به تا دیدار دیگر... و این هم دو غزل ۱- من دیگ دم گرفتة دستان توستم در کافه چای و قهوه و لیوان توستم ای آنکه بی کسی مرا گام میزنی ازمن عبور کن که خیابان توستم تو باز تشنه تشنة یک قطره خون من من سیر از عطوفت چشمان توستم گفتم ترا فرار کنم یک دریچه دور دیدم که پای در گِل زندان توستم نی نی چگونه سر کشم از اعطراف تو تو خلقت عجیبی و حیران توستم وقتی سلام میدهی آرام ... در دلم تکرار میکنم که پریشان توستم ۲- کاش گرگی بدرد این همه رنجوری را یا سگی پاره کند پارة از دوری را این همه تلخ تراز رنگ شرابیست که من جای «ودکا» بکشم شانه ی مخموری را من که معتاد شدم، چشم تو شد نا پیدا لطف کن ترک بگو این همه مغروری را بی کسی سرد تراز برف سرم می بارد مثل نوری که نوازش بکند کوری را *** آه آدم چقدر پیش عجل مجبور است با چه کس قصه کنم عالم مجبوری را سلام یاران... امروز ها حتی با خودم خویش را تنها احساس می کنم خیلی خسته ام یک سو دانشگاه سوی دیگر هم غم های بزرگتر از خودم... حوصله ام تنگ شده در خود نمیگنجم در صنف در خانه هیچ ... وقتی می نویسم فکر می کنم کمی راحت می شوم شاید کسی بخواند اما او نه... ، بگذار نخواند من هم برایش نمیگویم و نمینویسم... این رباعی نمیدانم از کی... گفتم که دگر چشم به دلبر نکنم صوفی شوم و گوش به منکر نکنم دیدم که خلاف طبع موزون من است توبه کردم که توبه دیگر نکنم دو غزل نثار تان ... ۱ جنازه... چگونه خاک بریزم سر جنازه ی خویش که دست های مرا مور زد از مرگم پیش مرا چه بود به غیر دو حلقه گیسویت که زاغ های سر شانه ات زدند به نیش چه سرنوشت غریبی کسی مگس زده است کسی که مرده همین یک دو سه خرابه به پیش اگر چه جان مرا بیشمار ریشیدی بیا دوباره بگیر و مرا دوباره بریش ۲ آبروی باغ او اهل بی تعارف این سرزمین نبود گل بود، در بهشت که جایش زمین نبود قد چنار روح چمن خواب آبشار او آبروی باغ، مگر نازنین! نه بود... او کوه کوه دوری ودریای آتش ا ست در بین ما بهانة دیوار چین نبود اصلا برای گم شدنش شک نداشتم زیرا به هم رسیدن ما را یقین نبود آوازه است باز که در شهر آمده من شهر را دویدم و آن مه جبین نبود او اهل بی تعارف این سرزمین نبود گل بود در بهشت که جایش زمین نبود
حالا که مرگ بستر خوابم شده چه باک
![]()
| Design By : Night Melody |


