![]() |
![]() |
|
| شعر ویادداشت های من |
|
سلام یاران... امروز ها حتی با خودم خویش را تنها احساس می کنم خیلی خسته ام یک سو دانشگاه سوی دیگر هم غم های بزرگتر از خودم... حوصله ام تنگ شده در خود نمیگنجم در صنف در خانه هیچ ... وقتی می نویسم فکر می کنم کمی راحت می شوم شاید کسی بخواند اما او نه... ، بگذار نخواند من هم برایش نمیگویم و نمینویسم... این رباعی نمیدانم از کی... گفتم که دگر چشم به دلبر نکنم صوفی شوم و گوش به منکر نکنم دیدم که خلاف طبع موزون من است توبه کردم که توبه دیگر نکنم دو غزل نثار تان ... ۱ جنازه... چگونه خاک بریزم سر جنازه ی خویش که دست های مرا مور زد از مرگم پیش مرا چه بود به غیر دو حلقه گیسویت که زاغ های سر شانه ات زدند به نیش چه سرنوشت غریبی کسی مگس زده است کسی که مرده همین یک دو سه خرابه به پیش اگر چه جان مرا بیشمار ریشیدی بیا دوباره بگیر و مرا دوباره بریش ۲ آبروی باغ او اهل بی تفارف این سرزمین نبود گل بود، در بهشت که جایش زمین نبود قد چنار روح چمن خواب آبشار او آبروی باغ، مگر نازنین! نه بود... او کوه کوه دوری ودریای آتش ا ست در بین ما بهانة دیوار چین نبود اصلا برای گم شدنش شک نداشتم زیرا به هم رسیدن ما را یقین نبود آوازه است باز که در شهر آمده من شهر را دویدم و آن مه جبین نبود او اهل بی تعارف این سرزمین نبود گل بود در بهشت که جایش زمین نبود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9 قبل از ظهر توسط عنایت الله شهیر |
|
|
سلام پس از سفر... قصه ها باقی...
دو غزل تقدیم تان باد. ۱ رد پایت انتظاری سخت تراز کارهای دیگراست بی قراری چارسو در نقش یک بازیگراست چشم های سرمه نیشت روی رویایم ندید آه از دست سفیدت آنچه می آید شر است خوب می دانم برایت دوست دارم گفتنم -با نگاه بی قراری- بی گمان درد سر است دامنت از گل لطیف وپاکتر از آسمان می رسد دستم ولی، این شهر در این باور است: هیچ پایی رد پایت را ندیده سال هاست تو بزرگی روح تو همخواب گل های تر است من خزان در گرفته برگ های سوخته تو بهاری دامنت لبریز از باغ وبر است
۲ پشیمانم... خون من گردش ندارد خون من آخر شده من پشیمانم بسان آدم کافر شده من پشیمانم بیا هرآنچه می خواهی بکن سر بزن یکسر مرا و هر که را حاضر شده با هزاران کینه ای گل! زخم داری میکنی با دل صد پاره و از پیرهن ظاهر شده از حسد آتش گرفته سرو های کوچه ات سرو بالایت بلای جان هر عابرشده عشق جز مهر وغم این سینه ی پردرد نیست مهربانی از تو و غم قسمت شاعر شد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط عنایت الله شهیر |
|
|
سلام یاران!
بلاخره دغدغه های دانشگاه هم پایان یافت راست اش خیلی خسته شده ام گاهی فکر می کنم که برای پرواز بالی اگر می داشتم... امید وارم شما هم خوب باشید بایک غزل در خدمت تان استم.
یکباره آمدو سرمن « نه» کشیدو رفت رگ های بی قراریی دل را بریدورفت دشنام داد نام مرا هر کجا که دید از جنس شک جدا کده ای آفریدو رفت آمد نشست عیب مرا بعد سالها با جرأت تمام به رویم کشیدورفت هر چند گفته بود که دیگر نمیرود با اینکه سیب حوصله ی من رسیدو رفت شاید زیاد گرم تماشیای خویش بود فریاد ها زدم، عقبش را ندیدو رفت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط عنایت الله شهیر |
|
|
سلام عزیزان !
با یک رباعی از فرخی سیستانی که امروزها پنهان پنهان در زیر زبان زمزمه می کنم... ویک غزل در خدمت شما استم. لطفی اگر کنی به نگاهی چی میشود خشنود اگر شوم زتو گاهی چی میشود سیراب اگرشود ز تو ای ابر مرحمت در خشکسال هجر، گیاهی چی میشود ... واین هم غزل تازه ام تقدیم تان...
بگذرازاین غرور بیا اعتراف کن داری زیاد دوست مرا اعتراف کن لطفن کمی بخند که هرگز نمی شوی در زنده گی دوباره جدا اعتراف کن در بین ما همیشه جدایی به دست خویش دیوار شک نموده بنا اعتراف کن ازآن بگو چقدر به من رنج داده ای یک یک شمار کن همه را اعتراف کن یادش بخیر،آنکه به هرگوشه چادرت پاشیده بود عطر وفا اعتراف کن... بالا بلند تر ز قدت نیست در جهان بین فرشته گان خدا اعتراف کن... *** اما به هر شرایط و بی اعتنایی ات دست ترا نکرده رها اعتراف کن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط عنایت الله شهیر |
|
|
سلام دوستان عزیز! امشب شب ۵ شنبه است خواستم که غزل تازه ی خود را بگذارم که شب های کابل یادم آمد صمیمت و مهربانی وحید وارسته گل نور بهمن و ژکفر حسینی. من و دوست خوبم سهراب سیرت چندی قبل به اساس دعوت انجمن قلم افغانستان چند روز را در کابل سپری کردیم که به خصوص روز ۵ شنبه که برنامه خوانش شعر سهراب سیرت که از طرف انجمن قلم بود برایم به یاد ماندنی است که با دوستان و شاعران خوب کابل آشنا شدم و آن ها را خیلی مهربان و صمیمی یافتم .
هر چند بی تفاوت و مغرور خویش بود امروز خنده روی تر از روز پیش بود با هر نگاه هر طرفش عطر می وزید یا لطف بی کرانه گی باد بیش بود هر چند از تبار گل زرد قد کشید بسیار صاف و ساده مهتاب کیش بود حتی نگاه کردن خود را دریغ کرد وقتی که دل به خاطر او ریش ریش بود همواره در برابر من بی علاقه بود در بند رسم و عنعنه و قوم خویش بود *** باد آمدو تمام مرا تکه تکه کرد آن شب که پیش پنجره زلفش پریش بود
یک کوتاه: آه ! می دانم دوست نداری، دوست داشته باشی ام.
دوبیتیی که در راه مزار- کابل گفتم سفر کردم که دیگر بر نگردم برایت درد سر دیگر نگردم غم تو گشته عزرائیل جانم چگونه بی تو سیر از سر نگردم الله یار ... تا دیر زمان دیگر... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط عنایت الله شهیر |
|
|
برای غم خودم...
روبرویش بنشینی و نگاهی نکند گل لب خند نثار تو به "ماهی" نکند پیش پا خورده ترین سنگ شوی در گذرش یار پروای ترا چون پر کاهی نکند تو بمیری ز عطش بر لب جوبار جنون هیچ پروای ترا کفتر چاهی نکند روز ها چشم براه گل دیدار شوی شام را با نگه اش روز بخواهی نکند از دل خون خودت آه جگر پاره ببار هیچ کاری به دلش یک، دو، سه آهی نکند *** آدم از سرکشی نفس خود آمد به زمین پس محال است دگر باره گناهی نکند 1388/حمل/15 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط عنایت الله شهیر |
|
|
سلام یاران!سال نو و نوروز را با تمام تازه گی اش به تمام عزیزان مبارک باد می گویم امید وارم که این سال یک سالی باشد که درخت هایش از پرنده و بر و برگ خالی نباشد. یاران! اگر چی دیر می آیم و دیر به روز می شوم اما دست خالی نمیشود جایی رفتن به امید آینه گی و شادابی دل های که آینه وار می تپند دو غزل را تقدیم تان می کنم. خدا نگهدار تا دیدار بعدی...
۱- مغرور وسر بلندی و دل بند هیچ کس ای ماه تر زماه و مانند هیچ کس تو آسمان تباری و دور از زمینیان دور از حسود هایی و دربند هیچ کس شوری که از حلاوت لب هات می رسد بر هیچ گل نبوده و لبخند هیچ کس ... لطفی که داده است خدا در نگاه تو بر هیچ کس نداده خدا وند هیچ کس کی سبز گشته است جدایی میان ما؟ باور مکن به حیله و سوگند هیچ کس ۲- یار مغزآبه ی خود را به هوا می ریزد بر سر و پای من بی سرو پا می ریزد تا به خاک در شان باد، مرا می ریزد خاک دروازه ی خود را به فنا می ریزد دست من تاکه به دامنکده اش باز رسد دامنش پاره نموده به گدا می ریزد کام من تشنه ترین دشت پریشانی بود پیش چشمان خودم آب مرا می ریزد عشق یک چاه سیاهیست ازآن می ترسم رفته رفته به همین چاه مرا می ریزد *** هیچ گاهی به این فکر فرو رفته ی که؟ رنج سرو تو چنین زود ترا می ریزد
حمل1388
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط عنایت الله شهیر |
|
|
سلام عزیزان!
باز هم با یک غزل تازه... آغاز روز های پریشانی ام تویی ابری برای دیده ی بارانی ام تویی در جان بی قرار منی هر کجا روم هم خلوت و رفیق خیابانی ام تویی هرگز مباد جز تو کسی تابگویمش با دست خویش تا که بسوزانی ... ام تویی چیزی نکرد مثل دوچشمت خرابتر آباد باش باعث ویرانی ام تویی دیگر مرو به دور ترازمن که بی گمان آهوی دشت های خراسانی ام تویی دل پاره های شعر مرا گوش کن کمی انگیزه ي نشاط وغزل خوانی ام تویی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط عنایت الله شهیر |
|
|
سلام یاران ! دو غزل نی دو دل تقدیم تان باد! مدت ها پیش بین من و کسی نه نه با دوستی مناقشۀ لفظی صورت گرفته بود که این جنگ لفظی بسیار آزارم میداد و مید هد چرا که از دوست که توقع چنین حرکتی را نداشته باشی بسیار دشوار است که تحمل کنی . شاید این حرف درست است که (شناختن انسان مشکل تر از همه کار است)شاید یکدیگر خود را نتوانستیم به معنای واقعی درک کنیم و بشناسیم و بشناسانیم به همین خاطر... مدت هاست که به فال حافظ معتقد هستم و هر مشکل که نتوانم حل کنم با حافظ بزرگ در میان میگذارم و سپس با مهربانی وبیشانی باز برایم می گوید... حس می کنم که حافظ را باخود دارم و بامن صحبت می کند به هر حال از موضوع خارج نمشوم اینکه دیشب فالی زدم و آن بزرگ مرد برایم چیز های گفت که نمیتوانم این جا بنویسم فقط من میدانم و کسی دیگر... دل به دل راه دارد... ۱- آسمان سهم تو بادا و زمین جای شهیر تو وآن خلوت زیبا من وغم های شهیر تو شوی ماه نهان دوربرت آینه سار من و تنهایی و تنهایی وتنهای شهیر شام ها بی تو شدن ،تجربه بد بختی ست ای که دیدی وندیدی سرو سودای شهیر چند روزسیت که بسیار دلم تنگ شده به چه گوری ببرم جان وتمنای شهیر گرچه هر روز مرا کشته غم بدبختی باز امروز چی روز آمده بالای شهیر
و این غزل را روز ها پیش سروده بودم وقتی می خوانم خاطرات تازه می شوند روزی در صنف بودم که سهراب سیرت دوست عزیزم آمد و مرا باخود به خانه اش برد وقتی که او گفت "امروز هم به یاد دو چشم تو شام شد" که اولین مصرع یک غزلش بود آغازکرد و من هم این را... شاید در این غزل گریه نکرده باشم اما خودم گریه شده بودم "آب شدم"... ۲- زیبای من چقدر سزاوار گریه ام؟ آتش بزن به خرمن بسیارگریه ام آتش بزن به هیزم غربت عزیزدل امشب غریب وبی کس وافگار گریه ام زیبای من پناه بده درکنار خویش دیگرتوان ندارم وسرشار گریه ام ای ماهتاب دوروبرت از شگوفه پر برهم بزن تو قیمت بازار گریه ام
یاران سفری در پیش دارم اما زود خواهم برگشت فردا به سوی کوه های سبز و زمین های رو به هوا، به زادگاه هفت پشتم فاریاب عزیز می روم تا ویرانه سینمای شهر میمنه را که آبادی آن کم کم یادم می آید که در یک دوره سیاه مبدل به مخروبه ی شد و میروم تا در دل کوه هایش فریاد بزنم که با من یکجا فریاد می زنند درد دل کنم. خدا حافظ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط عنایت الله شهیر |
|
|
درود عزیزان!
این بار با یک رباعی در حضورتان هستم. ای دوست بسر هوای رفتن دارم یک دسته گل زرد به گردن دارم خالی شده از عاطفه این شهر عزیز یک دوست ولی هزار دشمن دارم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط عنایت الله شهیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عنایت الله شهیر متولد سال 1365 در ولایت فاریاب می باشم... از سال 1384 به اینطرف می سرایم ... عضو انجمن قلم افغانستان و انجمن نویسنده گان بلخ می باشم.. فعلاَ مصروف فرا گیری تحصیل در دانشگاه بلخ - دانشکده ادبیات می باشم
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
|
RSS
|